فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
634
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
گرد و خاك ، لشكر انبوه . الغارَانِ - [ غور ] : دو حدقهء استخوانى چشم ، بالا و پائين دهان از درون . الغارّ - [ غرّ ] : فا ، غافل و فراموشكار ، چاه كن . الغارِب - ج غَوَارِب : بالاى هر چيزى ، ميان دو شانه و گردن ؛ « الْقى لَه الحَبْلَ عَلَى الغَارِب » : او را در كارهايش آزاد گذارد تا هر چه بخواهد بكند . الغارَة - [ غور ] : مص ، - ن : واحد درخت ( الغار ) است ، - ج غارات : اسم است از ( الإِغارة ) ؛ « شَنَّ الغَارَةَ عَلَيهم » : از هر سو بر آنها حمله بُرد ؛ « الغَارةُ الجَوِّيَّة » : حملهء هوائى كه بوسيلهء هواپيما و پرتاب بُمب صورت مىگيرد . الغارِز - ماده شترى كه شير او كم شده باشد ؛ « جَرَادَةٌ غَارِزٌ » : ملخى كه دُمِ خود را بر روى زمين نهد تا تُخم گذارد . الغازِرَة - ؛ « جَرَادَةٌ غارِزَةٌ » مرادف ( جَرَادٌ غارِزٌ ) است . غارَقَ - مُغارَقَةً [ غرق ] ه : به او نزديك شد . الغارِق - ج غَرْقَى : آنكه در آب فرو رفته و غرق شده باشد . الغاز - ج غازَات ( ك ) : گاز ، ماده اى است هوائى و قابل فشار . اين واژه را دانشمند بلژيكى ( فون هِلْمُونت ) وضع نمود . غازَلَ - مُغازَلَةً [ غزل ] المرأَةَ : با آن زن سخن عاشقانه گفت . الغازل - فا . الغازلَة - ج غُزَّال و غَوَازِل : مؤنّث ( الغَازِل ) است . الغازِي - [ غزو ] : فا ، ج غُزَاة و غُزَّى و غُزِيّ و غُزَّاء ، گونه اى سكهء قديمى كه معادل 20 قرش بوده است . الغازِيَة - ج غَوَازِ و غازيَات [ غزو ] : مؤنّث ( الغازي ) است . الغاسِق - فا ، ماه ، شب بسيار تاريك ، مار سياه . الغاسُول - صابون ، مادهء شست و شو ، - ( ن ) : نام گياهى است كه از خاكستر آن براى شستن استفاده مىشود . الغاشّ - ج غَشَشَة و غُشَّاش [ غشّ ] : مردم را گول زد . الغَاشِم - ستمكار ، كسى كه به زور چيزى را از ديگرى بگيرد . الغاشِمة - مؤنّث ( الغَاشِم ) است ؛ « قُوَّةٌ غَاشِمَةٌ » : نيروى ستمگر و غير انسانى . الغَاشِي - [ غشي ] : فا . الغَاشِيَة - ج غَوَاشٍ [ غشي ] : مؤنث ( الغَاشِى ) ، پوشش و سرپوش ، - ( ع ا ) : پوشش دور قلب ، بلا و سختى ، روز رستاخيز ، - ( طبْ ) : گونه اى بيمارى داخلى ؛ « غَاشِيَةٌ فُلانٍ » : خدمتكاران فلانى ، دوستان و ديدار كنندگان او كه نوبت آمد و شد كنند . غاصَ - - غَوْصاً و غِيَاصاً و غِيَاصَةً و مَغَاصاً [ غوص ] في الماء : داخل آب شد ، - عَلَى الْمَعَانِي : به بالاترين معانى كلمات راه يافت ، - عَلَى الشَّيء : بر آن چيز حمله كرد . الغاصّ - [ غصّ ] : آنكه مقدارى از غذا يا آب در گلويش گير كند و نتواند نفس بكشد . غاصَبَ - مُغَاصَبَةً [ غصب ] ه : با زورگوئى هر يك حق ديگرى را غصب كرد . الغاصِب - ج غاصِبُون و غُصَّاب : ستمگر و زورگو ، آنكه چيزى را با زور بگيرد . غاضَ - غَيْضاً و مَغَاضاً [ غيض ] الماءُ : آب كم شد ، آب به زمين فرو ريخت ، - الثَّمنُ : نرخ پائين آمد ، - الماءَ او الثَّمَن : آب يا بها و نرخ را كم كرد ، - دَمْعَه : اشك خود را پنهان كرد . غاضَبَ - مُغَاضَبَةً [ غضب ] ه : او را خشمگين كرد ، بر يكديگر خشم گرفتند . الغاضِر - فا ، مانع ، عايق ، آنكه سپيده دم براى رفع نياز خود به پا خيزد ، پوستى كه خوب دبّاغى شده باشد . الغَاضِرَة : مؤنّث ( الغَاضِر ) است . الغاضِف - فا ، آسوده خيال ، خوشگذران ، سگ كه بالاى گوش آن تا به جلوش شكسته شده باشد . الغاضِي - [ غضو ] : آنكه در رفاه و آسايش زندگى مىكند . الغاضِي - [ غضي ] : تاريك ، اسم فاعل است از ( اغْضَى اللَّيلُ ) بر خلاف قياس . الغاضِيَة - [ غضو و غضي ] : مؤنّث ( الغَاضِى ) ، است . الغاطِس - فا ، « لَيْلٌ غَاطِسٌ » : شبى تاريك . الغاطِسَة - ج غَوَاطِس : مؤنّث ( الغَاطِس ) است . الغاطِي - [ غطي ] : فا ؛ « ماء غَاطٍ » : آب بسيار . الغاطِيَة - مؤنّث ( الغَاطِي ) است ، درخت انگور كه شاخههاى آن فرو آويخته باشد . غاظَ - - غَيْظاً [ غيظ ] ه : او را خشمگين كرد . غافَلَ - مُغافَلَةً [ غفل ] ه : او را به غفلت و فراموشى انداخت . الغاق - [ غيق ] ( ح ) الغراب ، كلاغ كه در زبان متداول آن را ( قاق ) گويند ، - ( ح ) : پرنده اى كه در آب زندگى مىكند و آن را ( الغَوّاص ) و يا ( غُرابُ الْمَاءِ ) نيز نامند . الغاقَة - [ غيق ] ( ح ) : مرادف ( الغَاق ) براى پرندهء آبى است . غالَ - - غَوْلًا [ غول ] ه : او را نابود كرد و يا كُشت ، - تْه الْخَمْرُ : شراب عقل و سلامتى بدن او را گرفت . غالَ - - غَيْلًا [ غيل ] تِ المرأَةُ ولدَها : مادر كودك خود را در حالى كه آبستن بود شير داد ، - غِيَالًا و غِيَالَةً و غُؤُولا ه : او را دزديد . الغال - ج غالات [ غول ] : قفل - ( اين كلمه فارسى است ) . غالَى - غِلَاءً و مُغَالاةً [ غلو ] في الأمر : در كار مبالغه و زياده روى كرد ، - بالشَّيْءِ : بهاى آن را بالا برد ، آن چيز را به قيمت گران خريد ، - الرَّجُلَ : بر آن مرد برترى يافت ، - الشَّجَرُ : درخت پُر شاخ و برگ شد . غالَبَ - غِلَاباً و مُغَالَبَةً [ غلب ] ه : با او ستيز نمود و بر او چيره شد . الغالِب - ج غالِبُون و غُلَبَة : فا ؛ « هَذا ما يَحْدُثُ